آوردهاند که از مشایخ بغداد کسی بود خواجه سعید نام. آوازه در افتاد که کژ روشی پیشه کرده است و خلق را میفریبد. او را به قاضی بردند. فرمود بزنندش تا به کفر خود اقرار آورد. گفت: یا للعجب! پیش ازین کافران را میکوفتند که به مسلمانی اقرار آوردند و اینک مسلمانان را میزنند که به کفر خود گواهی دهند. چندان که جَزَع و فَزَع کرد، التفاتی نرفت.
در زندان بغداد فرمان آمد که چندانش بزنند که به همه گناهان کرده و نکرده اقرار آوَرَد. و به خط خود نوشت که: نامسلمانم و مرا بکُشید که خونم حلال است. و او را عدهای مرید معتبر بود. گفتند: این گفتار، نه از جنس گفتار شیخ ما باشد، و در مسلمانی چنین شیخی چه جای انکار؟ سخن به قاضی بردند. گفت: مریدان را بگویید آنکه به تضریب و تعذیب از دین باز آید، شیخی را نشاید.
و از آن پس، چون بخواهند مسلمانی کسی را بیازمایند، او را زجر فرمایند. اگر پای بداشت و از گفتار خود دست برنداشت، مسلّمش دارند. اگر وا داد، گویند: دین را به چنین مسلمانی چه حاجت؟ و باشد که در آن حالت بمیرد. و اختلاف افتاده است که چنین شخصی را مسلمان گویند یا نه؟ عدهای را از علماء بر مسلمانی او نظر باشد و عدهای دیگر گویند: ما چه دانیم؟ شاید در کفر خود مرده باشد! و چون ما ندانیم، احوط آن است که مسلمانش نخوانیم. و آزمون مسلمانی را تا کنون راهی به ازین نبوده است.
برگرفته از وبلاگ وقایع ابن محمود http://ebnemahmood.blogfa.com/
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 13:46  توسط کیوان
|
گل سرخ
دیدی ای غمگین تر از من
بعد از آن دیر آشنایی
آمدی خواندی برایم
قصه ی تلخ جدایی
مانده ام سر در گریبان
بی تو در شب های غمگین
بی تو باشد همدم من
یاد پیمان های دیرین
آن گل سرخی که دادی
در سکوت خانه پژمرد
آتش عشق و محبت
در خزان سینه افسرد
کنون نشسته در نگاهم
تصویر پر غرور چشمت
یک دم نمی رود از یادم
چشمه های پر نور چشمت
آن گل سرخی که دادی
در سکوت خانه پژمرد
ایرج جنتی عطایی
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 23:3  توسط کیوان
|
ماهاتما گاندي مي گويد:
هفت چيز انسان را از پاي در مي آورد و هلاک ميسازد:
شناخت بدون ارزشها
دانش بدون انسانيت
عبادت بدون فداکاري
سياست بدون شرف
تجارت بدون اخلاق
لذت بدون وجدان
پول بدون تلاش
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 21:37  توسط کیوان
|
ازدواج کنيد ؛ به هر وسيله اي که مي توانيد ؛
اگر زن خوب گيرتان آمد بسيار خوشبخت خواهيد شد
و اگر گرفتار زن بدي شويد ؛ فيلسوف از آب در مي آييد
و
اين هردو براي هر مردي خوب است .
(سقراط)
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:49  توسط کیوان
|

والنتاين مبارك
نیمه شب صورت خود رو به خدا خواهم کرد
از خدا خواهش دیدار تو را خواهم کرد
تا که جان دارم و از سینه نفس می آید
به تو و عشق تو ای یار وفا خواهم کرد
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 11:41  توسط کیوان
|

دانشجویی که سال آخر دانشکده خود را میگذراند،به خاطر پروژهای که انجام داده بود، جایزه اول را گرفت.
او در پروژه خود از 50 نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدورژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این درخواست خود، دلایل زیر را عنوان کرده بود:
1-مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ میشود.
2-یک عنصر اصلی باران اسیدی است.
3-وقتی به حالت گاز در میآید، بسیار سوزاننده است.
4- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد میشود.
5-باعث فرسایش اجسام میشود.
6-حتی روی ترمز اتومبیلها اثر منفی میگذارد.
7-حتی در تومورهای سرطانی یافت شده است.
از پنجاه نفر فوق، 43 نفر دادخواست را امضا کردند. 6 نفر به طور کلی علاقهای نشان ندادند و تنها یک نفر امضا نکرد !
دلیل آنرا می دانید ؟
به ادامه ی مطلب بروید!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 12:40  توسط کیوان
|
شب سايه ي انتهاست يلدا
جاي سخن و نگاست يلدا
چشمان خدا به صبح خيره ست
آنجا كه نگاه ماست يلدا
يلدايتان شاد و زمستانتان دلگرم و روزگارتان برفي باد
+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 19:48  توسط کیوان
|
نمیدانم که بود یا چه بود ؟
افسانه بودیااسطوره؟
امااین من بودم که اوراباورکردم
دلم رااز دعاهای شبانه جام چشمانم رااز
جرعه های یک ترانه
پرکردم
اماهیچ گاه برنگشت
زیر باران هستم تنها بي هيچ چيز
رهاي رها نه اينکه خواسته باشم اداي سهراب را درآورده باشم و چترم را بر زمين گذاشته باشم نه
ابرها معلوم نيست امروز سر چه گريه شان گرفته بود که يهو ترکيدند و اشک هايشان را روي سرمان خالي کردند .
هيچ کس نمي دانست امروز روز دلخوري ابرهاست براي همين چترها گوشه خانه ها مانده بود . زير باران ايستادم زير نور يک چراغ سفيد نمي دانم چرا اين قدر هوس ميکنم سرم را به سمت آسمان بلند کنم
دوست داشتم دستهايم را باز کنم صورتم را به سمت بالا بلند کنم و تمام وجودم را از اين حس خيس و نمناک پر کنم اما انگار از قديم گفته بودند اين کارها آن هم در خيابان براي دخترها زشت است بهتر بگويم عاطفي بودن در انظار مردم زشت است آن هم براي يک دختر مثل من نميدانم اگر اين عاطفه اشکال دارد چرا وقتي ابرها اين گونه بي پرده مي گريند هيچ کس بهشان خرده نميگيرد اما اگر من بخواهم دستهايم را باز کنم و زير باران چرخ بزنم يا بخواهم اشکهايم را با اشک هاي ابر ها پيوند دهم بايد اين همه نگاه را تحمل کنم .
هنوز از حس باران پر نشده ام گاهي که کوچه را خالي از عبور نگاه ها مي بينم دزدانه سرم را به سمت آسمان بلند ميکنم و مي گذارم اشک هاي آسمان روي صورتم بريزد تا آرام شوم آخر اشک ها هميشه آرام بخشند و هيچ چيز مثل آرامش اشک نيست
شايد راز زيبايي باران و آرامشش در همين است که اشک است .

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 10:13  توسط کیوان
|
زندگی دفتری از خاطرهاست ...
یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ...
یک نفر همدم خوشبختی هاست ،
یک نفر همسفر سختی هاست ،
چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد...
ما همه همسفریم...!
+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 20:27  توسط کیوان
|
سلام
هووووووووووووورا قبول شدم
جقدر منتظر این لحظه بودم
خدا جونم ازت متشکرم
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 0:42  توسط کیوان
|